دوشنبه / ۲۷ مهر / ۱۴۰۵ Monday / 19 October / 2026
×
پرستار بیمارستان شهید رجایی شیراز، در روایت روزهای جنگ ۴۰ روزه رمضان، از مواجهه با مجروحان حملات، تلاش برای نجات جان آسیب‌دیدگان و اضطراب دوری از خانواده می‌گوید؛ روزهایی که در میان خون، ترس و اندوه شهادت همکاران، تعهد به نجات انسان‌ها بر هر نگرانی دیگری غلبه می‌کرد.
روایت جنگ ۴۰ روزه رمضان از زبان پرستار شیرازی؛ روزهایی میان ترس و تلاش برای نجات جان مجروحان

به گزارش آونگ پرس، روایت این پرستار بدین شرح است:

ساعت یک یا دو بعدازظهر بود. خبر حادثه خیابان سمیه رسید و دوباره باید خودمان را به بیمارستان می‌رساندیم. نمی‌دانستیم چه چیزی در انتظارمان است؛ چند مجروح می‌آیند، شدت جراحاتشان چقدر است و این بار باید با چه صحنه‌ای روبه‌رو شویم. فقط می‌دانستیم که باید برویم.

در آن ۴۰ روز، بارها با همین حس از خانه بیرون آمدم؛ با نگرانی برای خانواده‌ام، با ترس از اتفاقی که ممکن بود در مسیر یا بیمارستان رخ بدهد و با این فکر که شاید چند ساعت بعد، دوباره با موجی از مجروحان روبه‌رو شویم.

اما وقتی به بیمارستان می‌رسیدیم، دیگر فرصت چندانی برای فکر کردن به خودمان نداشتیم. آدم‌هایی آنجا بودند که به کمک ما نیاز داشتند؛ آدم‌هایی که بعضی از آن‌ها تا چند ساعت قبل، زندگی عادی خودشان را داشتند و حالا در یک لحظه، همه‌چیز برایشان تغییر کرده بود.

روز نهم اسفند؛ وقتی خبر انفجار رسید همه‌چیز از نهم اسفند آغاز شد. نخستین مجروحانی که به بیمارستان آوردند، بیشتر از صنایع شیراز بودند.

ما در خانه بودیم و در حالت آماده‌باش به سر می‌بردیم. به محض اینکه خبر را شنیدیم، راهی بیمارستان شدیم.

یکی از دوستانم دنبال من آمد. آن‌قدر سریع رانندگی می‌کرد که در مسیر به او گفتم: «با این سرعتی که می‌روی، نمی‌دانم اصلاً زنده به بیمارستان می‌رسیم یا نه!»

شاید آن لحظه، میان آن همه اضطراب، تنها چیزی بود که می‌توانستم بگویم. اما وقتی به بیمارستان رسیدیم، دیگر شوخی و حرف زدن معنایی نداشت.

با تعداد زیادی مجروح و خانواده‌هایی روبه‌رو شدیم که نگران عزیزانشان بودند. جراحات شدید بود؛ سر و صورت، قفسه سینه و شکم مجروحان آسیب دیده بود و باید هرچه سریع‌تر خونریزی‌ها را کنترل می‌کردیم.

در آن لحظات، فرصت نمی‌کردیم به این فکر کنیم که خودمان چقدر ترسیده‌ایم یا چند ساعت استراحت نکرده‌ایم. باید کارمان را انجام می‌دادیم. گاهی حتی فرصت نمی‌کردیم به اتفاقی که همین چند دقیقه قبل دیده بودیم فکر کنیم؛ چون مجروح دیگری می‌رسید و دوباره همه‌چیز از ابتدا شروع می‌شد.

دختری که فقط به باشگاه رفته بود در میان مجروحانی که از شهرهای مختلف به بیمارستان می‌آوردند، دختری ۱۳ یا ۱۴ ساله از لامرد بود.

دختری که برای رفتن به باشگاه از خانه بیرون رفته بود؛ مثل هر نوجوان دیگری که می‌خواهد چند ساعت از روزش را به ورزش و زندگی خودش اختصاص بدهد. اما در همان محل، انفجار رخ داده بود و ترکش پس از عبور از شیشه به گردنش اصابت کرده بود. وقتی به این صحنه‌ها فکر می‌کنم، چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌دهد، همین فاصله کوتاه میان زندگی عادی و حادثه است.

یک دختر نوجوان از خانه بیرون می‌رود، شاید با هزار فکر و برنامه برای ادامه روزش؛ اما ناگهان به مجروح جنگی تبدیل می‌شود. ما باید به او رسیدگی می‌کردیم، اما نمی‌توانستیم از سنگینی این اتفاق بی‌تأثیر بمانیم. ما هم انسان بودیم؛ ما هم می‌فهمیدیم پشت هر تخت، زندگی‌ای وجود دارد که ممکن است در چند ثانیه زیرورو شده باشد.

قصه روستای کفری

مصدومان روستای کفری را که آوردند، روایت‌هایی شنیدیم که هنوز هم یادآوری‌شان سخت است.

در میان آسیب‌دیدگان، کودک هم بود. وقتی با مجروحان روبه‌رو می‌شدیم، فقط به جراحتی که باید درمان می‌کردیم نگاه نمی‌کردیم. روایت‌هایی که از لحظه حادثه می‌شنیدیم، تصویرهایی در ذهنمان می‌ساخت که رها شدن از آن‌ها آسان نبود.

گاهی آدم نمی‌داند از کدام بخش ماجرا بیشتر اندوهگین شود؛ از کودکی که آسیب دیده، از خانواده‌ای که ناگهان با چنین اتفاقی روبه‌رو شده یا از آدم‌هایی که با تصور یک وسیله بی‌خطر، نمی‌دانسته‌اند چه خطری در انتظارشان است.

سرباز جوان دراک

در روزهای جنگ، گاهی تلفن‌ها قطع می‌شدند و آنتن نداشتیم. برای همین، میان خودمان و تیم‌های جراحی و پزشکان بخش‌های مختلف قرار گذاشته بودیم که اگر ارتباط تلفنی قطع شد، همه خودشان را به بیمارستان برسانند. یکی از شب‌ها، خبر مجروح شدن سربازی جوان در کوه دراک رسید.

حدود ۱۹ یا ۲۰ سال داشت. هنگام انجام وظیفه مجروح شده بود و او را با خونریزی شدید به بیمارستان آوردند.

آن شب واقعاً سخت بود. هر کاری می‌کردیم، کنترل خونریزی‌اش دشوار بود. تمام تلاشمان را می‌کردیم تا بتوانیم شرایطش را کنترل کنیم، اما وضعیت او بسیار بحرانی بود. هنوز هم وقتی به آن شب فکر می‌کنم، جوانی او و شرایطی که داشت، از ذهنم بیرون نمی‌رود.

در یک طرف، بیماری بود که باید برای نجات جانش تلاش می‌کردیم؛ در طرف دیگر، خانواده‌ای که با نگرانی و اندوه منتظر بودند. ما هم خسته بودیم، هم تحت فشار روحی قرار داشتیم و هم باید خودمان را کنترل می‌کردیم تا بتوانیم به بیمار و همراهانش کمک کنیم.

گاهی همراهان بیماران را می‌دیدیم که از شدت نگرانی آرام و قرار نداشتند. باید با آن‌ها حرف می‌زدیم، آرامشان می‌کردیم و به کارمان ادامه می‌دادیم. سخت بود. واقعاً سخت بود. ما هم از دیدن این صحنه‌ها ناراحت می‌شدیم، اما نمی‌توانستیم اندوه خودمان را جایگزین مسئولیتی کنیم که در آن لحظه بر عهده داشتیم. باید می‌ماندیم و تلاش می‌کردیم.

در آن ۴۰ روز، بارها مجروحانی را از شهرهای مختلف به بیمارستان آوردند. از عسلویه، لار و مناطق جنوبی گرفته تا شهرهایی که هر بار نامشان را می‌شنیدیم، نگران می‌شدیم.

همکاران اورژانس که دیگر برنگشتند در اورژانس تروما، ارتباط نزدیکی با نیروهای اورژانس ۱۱۵ داشتیم. آن‌ها هر روز مجروحان را برای ما می‌آوردند و در این رفت‌وآمدهای مکرر، دیگر برایمان فقط نیروهای امدادی نبودند؛ همکارانی بودند که بارها کنارشان کار کرده بودیم.

وقتی خبر شهادت دو نفر از آن‌ها را شنیدیم، واقعاً متأثر شدیم. آن‌ها را می‌شناختیم. بارها دیده بودیمشان و با آن‌ها ارتباط کاری داشتیم. حالا دیگر قرار نبود مثل روزهای قبل، دوباره وارد اورژانس شوند و مجروحی را تحویل بدهند.

بعضی خبرها فقط یک خبر نیستند. وقتی کسی را از نزدیک می‌شناسی، وقتی چهره‌اش برایت آشناست و حضورش بخشی از روزهای کاری‌ات شده، شنیدن خبر شهادتش معنای دیگری دارد.

در همان روزها، حملات به شیراز و مناطق اطراف، از جمله فرودگاه، پادگان‌ها و شهرهای جنوبی، نگرانی ما را بیشتر می‌کرد.

ما باید به مجروحان رسیدگی می‌کردیم، اما ذهنمان گاهی جای دیگری بود؛ پیش خانواده‌هایمان، پیش عزیزانی که در خانه بودند و نمی‌دانستیم در ساعت بعد چه اتفاقی ممکن است برایشان رخ بدهد.

گاهی نمی‌دانستیم باید درد کدام را بیشتر در نظر بگیریم؛ درد بیماری که روی تخت بود، اضطراب خانواده‌ای که منتظر خبر بود یا ترسی که خودمان در دل داشتیم.

خیابان سمیه

حادثه خیابان سمیه از تلخ‌ترین خاطرات آن روزهاست. وقتی خبر آماده‌باش رسید، خودمان را به بیمارستان رساندیم. تعداد زیادی از مجروحان را با اتوبوس‌آمبولانس به اورژانس منتقل کردند. فضای اورژانس شلوغ شده بود؛ مجروحانی با آسیب‌های شدید، افرادی که قطع عضو شده بودند و خانواده‌هایی که میان جمعیت دنبال عزیزانشان می‌گشتند.

هر طرف را که نگاه می‌کردیم، کسی منتظر بود؛ کسی که می‌خواست بداند حال عزیزش چطور است، کسی که دنبال نشانی از یکی از اعضای خانواده‌اش می‌گشت و کسی که فقط امیدوار بود خبری که می‌شنود، خبر بدی نباشد.

اما یکی از روایت‌هایی که از نیروهای اورژانس ۱۱۵ شنیدم، بیشتر از همه در ذهنم ماند. آن‌ها تعریف می‌کردند که در محل حادثه بودند و وقتی هواپیمای جنگنده دور زد و برگشت، نمی‌دانستند باید بمانند و مجروحان را جمع‌آوری کنند یا برای نجات جان خودشان از محل دور شوند.

تصور کنید در چنین لحظه‌ای قرار گرفته‌اید؛ آدم‌هایی در اطرافتان به کمک نیاز دارند، اما خودتان هم نمی‌دانید چند لحظه دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد.

این فقط یک تصمیم ساده نیست. فقط کسی درک می کند که در این شرایط قرار بگیرد، نبرد واقعی بود و از نزدیک جنگ را لمس می کردیم.

نمی‌دانم کسی که چنین شرایطی را تجربه نکرده، بتواند به‌راحتی درباره این انتخاب قضاوت کند. در آن لحظه، هر تصمیمی می‌تواند با ترس و عذاب وجدان همراه باشد؛ ترس از اینکه خودت آسیب ببینی و عذاب وجدان از اینکه شاید کسی را که به کمک نیاز داشته، تنها گذاشته باشی. اما ما ماندیم، چون قسم خورده بودیم که بمانیم در هر شرایط برای نجات انسان ها، دیگر چیزی ما را نمی ترساند، صحنه هایی دیده بودیم، گریه ها ، اشک ها و هزاران روایتی که باید آن را از نزدیک لمس کرد تا باور کرد.

اورژانس پر بود از آدم‌هایی که دنبال عزیزانشان می‌گشتند در حادثه خیابان سمیه، بسیاری از آسیب‌دیدگان مردم عادی بودند؛ کسانی که زندگی روزمره خودشان را داشتند و ناگهان درگیر حادثه شده بودند.

ما موارد قطع عضو هم داشتیم. مجروحان با شدت‌های مختلف آسیب می‌رسیدند و خانواده‌ها در میان شلوغی اورژانس، دنبال عزیزانشان می‌گشتند.

برای ما، هر بیمار نیازمند رسیدگی بود، اما در همان زمان، باید حواسمان به همراهان هم می‌بود. آن‌ها گاهی نمی‌توانستند شرایط را درک کنند، نمی‌دانستند چه اتفاقی افتاده و از شدت اضطراب مدام سؤال می‌پرسیدند. ما باید به آن‌ها پاسخ می‌دادیم، آرامشان می‌کردیم و هم‌زمان مراقبت از مجروحان را ادامه می‌دادیم.

در آن لحظات، فرصتی برای نشستن و فکر کردن به اتفاقات نبود. باید از یک بیمار به بیمار دیگر می‌رفتیم، وضعیت‌ها را بررسی می‌کردیم و هر کاری از دستمان برمی‌آمد انجام می‌دادیم.

اما این به معنای آن نبود که چیزی احساس نمی‌کردیم. خستگی بود، اندوه بود، نگرانی بود و گاهی صحنه‌هایی که تا مدت‌ها در ذهنمان باقی می‌ماند.

حتی مجروحانی از تهران هم داشتیم که در سفر آسیب دیده بودند و برای ادامه درمان به شیراز بازگشته بودند. هر کدام از آن‌ها داستانی داشتند؛ داستان آدم‌هایی که جنگ، مسیر زندگی‌شان را ناگهان تغییر داده بود.

۴۰ روز گذشت؛ اما بعضی صحنه‌ها تمام نمی‌شوند

در آن ۴۰ روز، بارها از خانه به بیمارستان آمدیم، ساعت‌های طولانی کار کردیم، فرصت استراحت پیدا کردیم و دوباره با شنیدن خبر یک حادثه، به محل خدمت برگشتیم.

ما هم خسته می‌شدیم. ما هم می‌ترسیدیم. نگران خانواده‌هایمان بودیم و از شنیدن خبر شهادت همکارانمان اندوهگین می‌شدیم. اما هر بار که مجروحی را به بیمارستان می‌آوردند، باید دوباره تمام تمرکزمان را جمع می‌کردیم. کسی که روی تخت بود، به مراقبت نیاز داشت و خانواده‌ای که پشت درهای اورژانس منتظر می‌ماند، به امید احتیاج داشت.

شاید سخت‌ترین بخش این روزها همین بود؛ اینکه باید در حالی به دیگران آرامش می‌دادیم که خودمان هم آرامش نداشتیم.

باید دست خانواده‌ای را می‌گرفتیم که از شدت نگرانی می‌لرزید، در حالی که خودمان هم دلمان می‌خواست از وضعیت عزیزانمان باخبر شویم.

باید برای نجات جان یک مجروح تلاش می‌کردیم، در حالی که تصویر مجروحان قبلی هنوز از ذهنمان بیرون نرفته بود.

این ۴۰ روز برای من فقط روزهای کار در بیمارستان نبود. روزهایی بود که فهمیدم پشت هر مجروح، یک زندگی وجود دارد؛ پشت هر تخت، خانواده‌ای ایستاده است و پشت هر پرستاری که با تمرکز به بیمار رسیدگی می‌کند، انسانی قرار دارد که خودش هم می‌ترسد، خسته می‌شود و دلش برای عزیزانش شور می‌زند.

ما در آن روزها تلاش کردیم تا جایی که می‌توانیم، برای نجات جان انسان‌ها کاری انجام بدهیم.

جنگ ۴۰ روز طول کشید، اما برای ما، بعضی از آن لحظه‌ها با پایان جنگ تمام نشدند.

به روایت الهام سامانیان پرستار بیمارستان شهید رجایی شیراز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *